دانشجوی کوچک

پنج شنبه 24 مهرماه ساعت 1 تا 3 مامان زینب کلاس درآمدی برادبیات انگلیسی داشت که یه مقدار درس سنگینیه البته جلسه اول کلاس هم بودو حتما باید میرفتم از اون جایی هم که عمو یوسفت هنوز در مسافرت به سر میبرن و تو هم پیش کس دیگه ای نمیموندی تصمیم بر این شد که جنابعالی رو هم با خودم ببرم دانشگاه 
.واسه همین صبح که بیدار شدی دیگه نزاشتم بخوابی که موقع کلاس من خواب باشی ولی تو از همیشه شاداب تر هم بودی
بله این طور شد که هردوتایی آماده شدیم که بریم دانشگاه ، اونجا که رسیدم مریم یاوری دوستم تماس گرفت که مگه نمیای کلاس منم بهش گفتم آقای خان همراهمه بپرس از استاد اجازه میده که تو رو هم با خودم ببرم کلاس یا نه که خدا رو شکر استاد یه انسان کاملا فهمیده و با درکی بود که گفت مساله ای نیست بیاد
ماهم از این مهربونی سوء استفاده کردیم و باهم رفتیم.همه نگاهمون میکردن و میخندیدن فکر کنم در تاریخ دانشگاه اولین باربود که این اتفاق میفتاد.خلاصه رفتیم سر کلاس و شما هم از همون اول نامردی نکردیو میخواستی بزارمت زمین که خودت بری
استاد هم این زور زدن های شما رو دید و گفت بزار راحت باشه منم باز سوء استفاده کردم و گذاشتمت زمین که تو هم مثل زندانی که آزاد شده شروع کردی به دویدن اون هم از نوع چهاردست و پا
تازه راه رفتن رو شروع کردی که دست میگرفتی از دیوار و بلند میشدی و راه میرفتی .بله سر کلاس همه وانمود میکردن که حواسشون به درسه ولی یواش نگاه تو میکردن و میخندیدن توهم واسه اینکه کسی رو ناراحت نکنی پیش همشون رفتی 
گاهی هم که استاد حرف میزد و درس میداد تو هم شروع میکردی به صدا دادن و ااا کردن.استاد هم نگات میکرد و لبخندی میزد
خلاصه که روز خیلی جالبی بود آخراشم شانس آوردیم که کلاس رو استاد تموم کرد چون تو دیگه داشت حوصلت سر میرفت و دیگه اون فضای کلاس جذابیتی واست نداشت 
بله این هم از این ماجرا که یه پسر 10 ماهه موفق شد بره دانشگاه .ایشالا که خوب بزرگ شی و خودت بهترین دانشگاه ایران قبول شی عزیز دلم 
ما خیلی دوست داریم و همیشه بهترین ها رو واست آرزو میکنیم 

البته از این روز هم عکس داریم که اونا رو هم سر اولین فرصت میزارم 




دانشجوی کوچک
